بنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بنگ . [ ب َ ] (اِ) سانسکریت «بهنگ » . اوستا «بنگهه » . پهلوی «منگ » (کنب ). بنج و منج معرب آن است و آن به حشیش اطلاق شود. گاه برگ آن و گاه دانه ٔ آن (چرس ) را فروشند. دانه های کوبیده ٔ بنگ را با شیر مخلوط کنند و در کره بزنند تا روغن بنگ بدست آید. مایع آن (بنگاب ) را مانند چای مینوشند و آن در مداوای حرقةالبول بکار رود. (از حاشیه ٔبرهان چ معین ). گیاهی است معروف مسکر و با لفظ زدن و رساندن بمعنی خوردن و نشئه مند شدن . (از آنندراج ). گردی است که از کوبیدن برگها و سرشاخه های گلدار شاهدانه گیرند که بمناسبت داشتن مواد سمی و مخدره در تداوی بمقادیر بسیار کم مورد استعمال دارد و مانند دیگرمخدرات بمصرف تدخین نیز برسد. این گرد بصورت توده ٔ یکنواخت فشرده ای است که بعلت وجود مقدار کمی رزین دربرگها و گلها بیکدیگر چسبندگی یافته اند... (فرهنگ فارسی معین ). روغنی باشد که از شاهدانه گیرند. (گل گلاب ). پوست درختی است خوشبو شبیه به پوست درخت توت و گویند پوست درخت مغیلان یمنی است . (از تحفه ٔ حکیم مؤمن ). ماده ٔ سبزی که از برگ کنب گیرند و از آن بنگ آب ساخته دراویش مانند مخدر مسکر بنوشند و از این ماده ٔ سبز، ماده ٔ سقزی و سمی گیرند که چرس گویند و آن را درسر غلیان با تنباکو مخلوط کرده بکشند و کیف کنند. (ناظم الاطباء). بنج، معرب بنگ فارسی است و آن گیاهی است خواب آور و دورگرداننده ٔ حس . (از اقرب الموارد): فصیح تر کس، جایی که او سخن گوید چنان بود ز پلیدی که خورده باشد بنگ . فرخی . سخنوران ز سخن پیش تو فرومانند چنان کسی که به پیمانه خورده باشد بنگ . فرخی . سپس بیهشان دهر مرو گر نخوردی تو همچو ایشان بنگ . ناصرخسرو. خر بنگ خورد گویی و دیوانه شد به شعر خرزهره خورده بودی باری به جای بنگ . سوزنی . تا بنگ و کوکنار به دیوانگی کشد دیوانه باد خصم تو بی کوکنارو بنگ . سوزنی . گر بنگ خوری چو سنگ مانی برجای یکباره چو بنگ میخوری سنگ بخور. سعدی . شیرازی در مسجد بنگ می پخت، خادم مسجد بدو رسید با او از در سفاهت درآمد. (منتخب لطایف عبید زاکانی چ برلن ص ١٤٧). عربی بنگ خورده بود و در مسجدی خفته، مؤذن به غلط گفت : النوم خیر من الصلوة. عرب گفت : واﷲ صدقت یا مؤذن بالف مرة. (منتخب لطایف عبید زاکانی چ برلن ص ١٦٧). بنگت آن اشتها دهد بدروغ که چو ماءالعسل بلیسی دوغ . اوحدی . میزند بنگ صرف مرشد خواف فارغ ازنوشداروی عنبی است گرچه الشیخ کالنبی گویند کالنبی نیست شیخ ما کنبی است . کمال خجندی . و رجوع به بنج و تحفه ٔ حکیم مؤمن و الفاظالادویه شود. ♦ بنگ از سر پریدن . بنگ از کله پریدن ؛ ناگاه خبردار شدن . ناگهان هشیار گشتن . (فرهنگ فارسی معین ). ♦ بنگ ساختن ؛ فریب دادن و دل ربودن . (ناظم الاطباء). ♦ بنگ رسایی ؛ بنگی که نشئه ٔ کامل دارد. (غیاث ) (آنندراج ). ◄ شاهدانه .کنب . (فرهنگ فارسی معین ). ♦ برگ بنگ ؛ برگ شاهدانه . ورق الخیال . (فرهنگ فارسی معین ).
بنگ . [ ب ُ ] (اِ) مخفف بانگ است : از هیچ دیه کس بنگ خروه نمی شنید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٥٨).
بنگ . [ ب َ ] (اِخ ) دهی از دهستان بربرود است که در بخش الیگودرز شهرستان بروجرد واقع است و ٢١٠ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٦).