بنیاد کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بنیاد کردن . [ ب ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) شالده نهادن . تأسیس . (فرهنگ فارسی معین ). اساس قرار دادن : ز دارنده ٔ دادگر یاد کن خرد را بدین یاد بنیاد کن . فردوسی . نخست از جهان آفرین یاد کن پرستش بر این یاد بنیاد کن . فردوسی . ◄ بنا کردن . (فرهنگ فارسی معین ). بنیاد نهادن . (آنندراج ). ◄ آغاز کردن کاری . (آنندراج ) : صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد. حافظ. زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم . حافظ.