بنیاد کندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بنیاد کندن . [ ب ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) هدم و خراب کردن . (آنندراج ). خراب کردن . منهدم ساختن . (فرهنگ فارسی معین ) : بنماید که جفای فلک از دامن دل دست کوته نکند تا نکند بنیادم . سعدی . زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم . حافظ. به اشکی توان کند بنیاد غفلت که یک قطره سیل است خواب گران را. صائب . ♦ بنیاد برکندن ؛ خراب کردن . منهدم ساختن . (فرهنگ فارسی معین ) : گر بیخودی مجال دهد اضطراب را بنیاد برکند دل و جان خراب را. محمدقلی میلی (از آنندراج ).