به آمد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
به آمد. [ ب ِه ْ م َ ] (مص مرکب مرخم ) خوبی و خوشی پیش آمدن . مقابل بدآمد. (فرهنگ فارسی معین ) : چو روز مرد شود تیره و بگردد بخت هم او بدآمد خود بیند از به آمد کار. ابوحنیفه ٔ اسکافی . نیست روزی وگرچه اندیشه بر به آمد شد از هوا مقصور. مسعودسعد. نیک آمد و به آمد خلق خدای از اوست نصرت بجز ورا بجهان کی بود روا. سوزنی . کنون خود را ز تو بی بیم کردم به آمد را بتو تسلیم کردم . نظامی . ◄ خوبی و خوشی پیش آمدن . (فرهنگ فارسی معین ): زنان بی دیانت و امانت باشند... وبر موجب هوا و مراد خود روند و به آمد خویش خواهند. (سندبادنامه ص ٢١٥).