بهاری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بهاری . [ ب َ ] (اِ) نوعی پارچه است : ز بهاری و گلی آنکه عمامه کرد و جامه نه هوای سرد بستان نه هوای باغ دارد. نظام قاری (دیوان ص ٦٦). رونق حسن بهاریست دگر کتان را گرم بازار ز شمسی شده تابستان را. نظام قاری (دیوان ص ٣٧).
بهاری . [ ب َ ] (اِخ ) محب اﷲبن عبدالشکور بهاری . وی علوم را نزد شیخ قطب الدین فراگرفت، پس به حوزه ٔ درس قطب الدین شمس آبادی رفت . او راست : ١- رسالة المغالطة العامة الورود. ٢- سلم العلوم (منطق ). ٣- مسلم الثبوت (در اصول و فقه ). به سال ١١١٩ هَ . ق . درگذشته است . (از معجم المطبوعات ).
بهاری . [ ب َ ] (اِخ ) ابومحمد بهاری، فرزند ابونصر احمدبن حسین بن علی بن احمدبن بهارة بکرآبادی بهاری جرجانی است که در ماه رمضان سال ٤٢٣ هَ . ق . درگذشته است . (لباب الانساب ).