بهانه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بهانه . [ ب َن َ / ن ِ ] (اِ) پهلوی «وهان » . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). عذر نابجا. دست آویز. (فرهنگ فارسی معین ). عُذر. (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). عذر بیجا و ناپسندیده ... و دنباله دار از صفات اوست و با لفظ [ آوردن ]، ماندن، داشتن، انگیختن، شکستن، نهادن، افکندن، افتادن و دادن مستعمل است . (از آنندراج ).... عذر بیجا... و دست آویز. (ناظم الاطباء). دفع دادن بحیلت و چاپلوسی . (صحاح الفرس ). دست آویز. دست پیچ . مستمسک . (یادداشت بخط مؤلف ) : آزار بیش بینی زین گردون گر تو بهر بهانه بیازاری . رودکی . ستم را میان وکرانه نبود همیدون ستم را بهانه نبود. فردوسی . بهانه چه داری تو بر من بیار که بر من سگالی بد روزگار. فردوسی . تا کی بود بهانه و تا کی بود عتاب این عشق نیست جانا جنگ است و کارزار. فرخی . چرا من خویشتن را بد پسندم بهانه زآن بدی بر چرخ بندم . (ویس و رامین ). چرا داری مر او را تو بخانه بدین کار از تو ننیوشم بهانه . (ویس و رامین ). نظام بگسست که غلامان سرایی از اشتر بزیر آمدند و اسبان ستدن گرفتند از تازیکان از هرکس که ضعیف تر بودند بهانه اینکه جنگ نخواهیم کرد و... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٣٨). و فوجی لشکر به قصدار فرستاد تا پشت جامه دار باشد و کار مکران زود قرار گیرد و این بهانه بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٥٠). تو که بونصری به بهانه ٔ عیادت نزدیک خواجه ٔ بزرگ رو. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٦٨). ز خوشی و خوی خردمندیم بهانه چه داری که نپسندیم . اسدی . در این رهگذر چند خواهی نشستن چرا برنخیزی چه ماندت بهانه . ناصرخسرو. گوش تو زی بانگ او و خواندن او را بر سر کوی ایستاده ای به بهانه . ناصرخسرو. بهانه بر قضا چه نهی چو مردان عزم خدمت کن چو کردی عزم بنگر تا چه توفیق و توان بینی . سنایی . هرچه مانده بودند از این موبدان همه به بهانه بکشت . (مجمل التواریخ ). عنان عمر شد از کف رکاب می بکف آر که دل به توبه شکستن بهانه بازآورد. خاقانی . شکایت کرد از احداث زمانه که پیش آورد چندانش بهانه . نظامی . تا جان نرود ز خانه بیرون نایی تو از این بهانه بیرون . نظامی . فی الجمله چه جویم و چه گویم جمله تویی و دگر بهانه . عطار. چه جای من که بلغزد سپهر شعبده باز از این حیل که در انبانه ٔ بهانه ٔ تست . حافظ. ♦ امثال : بهشت را به بهانه نمی دهند یا بهشت را به بهانه می دهند . حیله جو را بهانه بسیار است . ◄ سبب و باعث و واسطه . (ناظم الاطباء). واسطه . (آنندراج ). سبب . باعث . (فرهنگ فارسی معین ). جهت . علت . دلیل : بر این گفتها بر نشانه منم سر راستی را بهانه منم . فردوسی . کسی بی بهانه به گیتی نمرد بمرد آنکه نام بزرگی نبرد. فردوسی . ور بی بهانه رفتن خواهی همی بی مهر گشت خواهی و زنهارخوار. فرخی (دیوان چ دبیرسیاقی ص ٩٦). گنه کار و مسکین و بد کرده ایم ترا بی بهانه بیازرده ایم . شمسی (یوسف و زلیخا). بهانه قضا و قدر دان وبس همه بیش و کم یکسره در قضاست . ناصرخسرو. مایه ٔ عمر جو به جو با تو دو نیمه میکنم جوجوم از چه میکنی چیست بهانه بی زری . خاقانی . روباهی در شارع ماهیی دید با خود اندیشید این موضع دریا و رود نیست و نه دکان صیاد و ماهی فروشان است که ماهی تواند بود این بی بهانه و تعبیه نباشد. (سندبادنامه ص ٤٧). و به جانب دیگر تحویل کنی تا من این لشکرها بهانه ٔ نیل مقصود و حصول مطلوب از این ولایت بیرون برم . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). فیلاطس لوح بهانه ٔ مرگ بر سر عیسی نهاد. (ترجمه ٔ دیاتسارون ص ٣٥٢). گفت ندیدم بر وی بهانه که مرگ بر وی واجب کند. (ترجمه ٔ دیاتسارون ص ٣٤٨). ◄ عذر و پوزش و معذرت . (ناظم الاطباء). ◄ بازخواست و ایراد. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ حیله . (آنندراج ).