بهبود
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بهبود. [ ب ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان گندزلو که در بخش مرکزی شهرستان شوشتر واقع است و ٦٠٠ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٦).
بهبود. [ ب ِ ] (مص مرکب مرخم، اِمص مرکب ) خیریت و معنی ترکیبی آن به بودن است . (از آنندراج ). بهتری . ترقی تدریجی . (فرهنگ فارسی معین ) : ز به بودن فال کان سود تست که به بود تو اصل بهبود تست . نظامی . هرکه هست اندر پی بهبود خویش . عطار. بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد. حافظ. هر کرا روی به بهبود نداشت دیدن روی نبی سود نداشت . جامی . پیوند درخت مطلقاً برای بهبود و کثرت خاصیت و منفعت می کنند. (فلاحت نامه ). از پی بهبود ملک ودولت بگزین مردم دانا بجای مردم نادان . حاج سیدنصراﷲ تقوی . ◄ عافیت و سلامت و تندرستی . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ) : چنین نومید نباید بود که بهبود ممکن باشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٨٢). برداشت از او امید بهبود کآن رشته ٔ او پر از گره بود. نظامی . برگ و بار آن درخت می ریخت و افسردگی و پژمردگی بدو راه می یافت تا در او هیچ امید بهبود نماند. (مرزبان نامه ). فکر بهبود خود ای دل ز دری دیگر کن درد عاشق نشود به بمداوای حکیم . حافظ.