بهترین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بهترین . [ ب ِ ت َ ] (ص عالی ) مزیدعلیه «بهتر»، از عالم نوآئین و نوآئین ترین، چه این کلمه نسبت است که گاهی بمعنی مذکور آید چنانکه در کهین و مهین یعنی شخص منسوب به ماهیتی که آنرا «که » یا «مه » توان گفت و گاهی زائد می آید چنانکه در مثالین اولین . (آنندراج ) (بهار عجم ). خوبترین . (ناظم الاطباء). نیکوترین : بهترین یاران و نزدیکان همه نزد او دارم همیشه اندمه . رودکی . سخن بشنو وبهترین یاد گیر نگر تا کدام آیدت دلپذیر. فردوسی . بهترین دوستی که بود مرا بدترین دشمنی بمن بنمود. خاقانی . ◄ ستوده ترین . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ) : و بهترینان بنی اسرائیل اینها بودند. (قصص الانبیاء ص ١١٠). از جسم بهترین حرکاتی صلوة بین وز نفس بهترین سکناتی صیام دان . خاقانی . ◄ زیباترین . جمیل ترین . (فرهنگ فارسی معین ). زیباترین . (ناظم الاطباء).