بهرام سالکی | مثنوی گرگ نامه | ۴۰ - تا به کی تولید انبوه، ای عزیز
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا به کی تولید انبوه، ای عزیز بس نباشد خلق این موجود هیز آفریدی مردمانی گرسنه محبس دنیایشان بیروزنه رزق بعضیشان چنان اندک بود که به مؤمن بودنشان شک بود گر که مشتاقند بر باغ جنان چونکه آنجا هست نان رایگان یا که کمتر، آدمی تکثیر کن یا که مخلوقات خود را سیر کن یا به او ده، آنچه دادی وعدهاش یا که کوچک ساز حجم معدهاش کارگاه آفرینش را بگو جای تولید شبانروزی او ابتدا فکر معاشش را کنند وآنگه او را راهی دنیا کنند خلق کردی آدمی حسرت به دل در چراگاه جنان کردیش ول تا کمی از آب و گل آمد برون کردیاش از بام جنت سرنگون پس نشانی جهان دادی به او وعده هم کردی «کلوا و اشربوا» آمد اینجا نان مفت آرد به دست بار دیگر تا کمر در گل نشست سفره رنگین دنیا دید و گفت باید اینجا مفت خورد و تخت خفت خود گمان کردی که دنیا مطبخیست همچو جنت میتوان بیرنج زیست دست او شد از دهانش شرمگین چشم خیسش قدردان آستین گو ازین خلقت چه قصدی داشتی در زمین، بذر شرارت کاشتی رحم کن بر باقی جنبندگان رفع کن این بلیه از آیندگان جای انسان ستمکار شریر بیشتر تولید کن کفتار و شیر این وحوش از آدمی اهلیترند این خلایق، همنوع خود میدرند حیف از آن گل، صرف این موجود شد کز فسادش عالمی نابود شد ناف او را با پلیدی بستهاند کل موجودات از او خستهاند یک سخن بشنو ازین عبد حقیر حرف حق بندهات را میپذیر چون گنه در انحصار آدمیست چون جز او اسباب شر و فتنه نیست تا شود عالم، منزه از فساد تا که بازار ریا گردد کساد خلقتش را مدتی تعطیل کن یک سفارش هم به عزرائیل کن!