بهرام سالکی | مثنوی گرگ نامه | ۴۱ - کودکی، گم کرد راه خانهاش
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
کودکی، گم کرد راه خانهاش گشت پرسان تا رسد کاشانهاش آمد او را پیش، مردی زشترو گفت: همراه تو گردم کو به کو تا بجویم منزل و مأوای تو تا بیابم مهربان بابای تو از چه میترسی، که اینک با منی تا که من نزد تو باشم، ایمنی طفل، گریان و هراسان زین بلا مرد، میدادش به دلگرمی، رجا گفت کودک: خود نمیدانی مگر کز تو میترسم نه از چیزی دگر گم شدن بهتر که خوف دیدنت پر بریزد، بیند ار اهریمنت!