بهرام سالکی | مثنوی گرگ نامه | ۴۲ - احمقی، خوابیده مینوشید آب
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
احمقی، خوابیده مینوشید آب عاقلی گفتش: کهای خانه خراب! خود ندانی هر که آب اینگونه خورد پایبست عقل او را آب برد؟ گویمت پندی و مشنو سرسری خیز و بنشین، گر که آبی میخوری گر کنون اندرز من را نشنوی رفته رفته گول و کودن میشوی قوت عقل تو کمکم کم شود صافی اندیشههایت خم شود عاقبت، روزی تو را هوش و حواس میشود مختل ز بنیان و اساس مرد ابله گفتیاش: این عقل چیست؟ این که گویی، بلکه چیز بهتریست! دارد ار قوت، بود هم چون عسل در ده ما پس نمیآید عمل من به هر شکلی توانم خورد آب ایستاده یا نشسته یا به خواب اینکه چیزی نیست، گه گاهی دمر آبی از چشمه بنوشم همچو خر مرد گفتش، بگذر از این عقل و هوش خوش بخواب، آسوده آب خود بنوش! کن رها، چاهی که آبش خشک شد و آسمان را، گر سحابش خشک شد این جهان، احمق چرا پرورده است؟ حیف از آن نانی که این خر خورده است! سر چو گوری، مغز چون میت در آن مرده بیش از زنده بینی در جهان آن سری کاندر درونش عقل نیست سر مخوانش کان کدوی تنبلیست با شتر، اندر جوالی خفتنت بهتر از پندی به ابله گفتنت گر که میخواهی نیابی دردسر از سر تفهیم نادان در گذر نکته معقول با ابله مگو ورنه بشنو حرف مفت وهای و هو در پی توجیه هر نادان مباش چون شوی عاجز ز اما و چراش وصف آیینه به نابینا مکن سعی باطل، کوشش بیجا مکن بر نهنگ از پهنه دریا بگو ماهیان حوض را از آب جو