بهرام سالکی | مثنوی گرگ نامه | ۴۶ - نعمتی دان، مستی غمسوز را
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نعمتی دان، مستی غمسوز را آفتی خوان، عقل مالاندوز را می از آن بابت بنوشد آدمی تا ز شر عقل، آساید دمی عقل، فرمان میدهد بر حرص و آز در مرامش، رشک و خودخواهی مجاز مصلحت جویی، شعار حلم او منفعتیابی، قرار علم او صولتش، نافذ به نزد اهل قال شکر، کآن هم دم به دم رو به زوال حکمتش، تأویل و تفسیر و قیاس بیدلیل و حجت و اصل و اساس حکم او بر عاشقان، کان لم یکن رأی او بر عارفان، بیبیخ و بن بهر سود خویش و ضر دیگران میکند هر گفتهای را ترجمان «ظلم»، گاهی با دلالتهای عقل عین «عدل» است و ندارد حرف و نقل! «لا» ی امروزش، شود فردا «نعم» قبلهگاهش، گاه کعبه، گه صنم از برای دانهای گندم، بداد کشتزار سبز جنت را به باد گر به دست عقل بسپاری عنان الامان از این جهالت، الامان! عقل، خود گم گشته در این کوره راه بارها افتاده از غفلت به چاه عقل انسان از همان روز نخست ناقص و معیوب بود و لق و سست هر کجا عقل است و جولانگاه او ان الانسان لیطغایی بگو ای بسا نادانی ما بر امور موجب عیش است و شادی و سرور بس جهالت، باعث آرامش است غالبا هر شبههای از دانش است جهل، یعنی این دو روز زندگی بیچرایی سرکنی در بندگی اینکه در تردید و شک و چند و چون دل مرنجانی به سر «کاف و نون» این جهان، یعنی سؤال اندر سؤال پاسخش کی داند عقل در ضلال؟ از چه میخواهی بدانی، راز دهر؟ جهل، تریاق است و دانایی چو زهر گر به سعی عقل، بگشایی دری بنگری درهای قفل دیگری! راه حیرت را چو پایانیش نیست آنچه پیمودی، چو گامی بیش نیست خود مرو، ترسم که سرگردان شوی یا که طولانی شود این مثنوی! خوانمت یک بیت از «ملای روم» یا که ابیاتی، اگر دارد لزوم «هر که او بیدارتر، پر دردتر هر که او، آگاهتر، رخ زردتر» بیتی از «عطار» هم در ذم عقل با تو گویم تا نماند حرف و نقل «هر که را در عقل نقصان اوفتد کار او فیالجمله آسان اوفتد»