بهرام سالکی | مثنوی گرگ نامه | ۴۷ - غالبا، شادی انسان از بلاست
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
من بارها به این مطلب دقت کردهام که غالبا، رضایت ما از دنیا، به دلیل برآورده شدن خواستههایمان نیست. رسم روزگار اینگونه است که اغلب موارد، راه آسانتری برای خشنود کردن ما انتخاب میکند و آن اینکه، نعمتی را از ما میگیرد و یا به قصد باز پس گرفتنش به آن چنگ میاندازد، و بعد از آنکه به قدر کافی عذابمان داد، همان را مجددا در اختیار ما میگذارد و موجب شادمانی ما میشود! یعنی نتیجه وقوع بلاهای این دنیا بیش از نعمتهایش باعث خوشنودی ماست! توجه کنیم که عمده شادیهای ما در طول عمر از چه وقایعی حاصل میشود؟ : از فلان بیماری، شفا یافتیم - از فلان حادثه، جان سالم به در بردیم - از فلان بلای آسمانی به سلامتی گریختیم… در واقع، بعد از پشت سرگذاشتن این گونه موارد، نعمتی را به دست نیاوردهایم بلکه نعمت بخشیده شده قبلی را از دست ندادهایم و شادمانیم! غالبا، شادی انسان از بلاست حال، گویم علت آن از کجاست این فلک، با آدمی دارد غرض از زمین و آسمان بارد مرض غصه بیماری و رنج معاش عجز ایام کهولت هم به جاش بر هلاک ما فرستد، هر زمان از زمین، آتش و سیل از آسمان گر که یک نعمت ببخشاید تو را صد مقابل، بخشدت رنج و بلا زآن بلاها آن قدر سختی بری تا که بر دیروز خود حسرت خوری آنچنان آشفته سازد حال تو تا فراموشت شود آمال تو چون بلا بگذشت با خیر و خوشی از شعف، بر آسمان پر میکشی شادیات گر بسته بر نعمت بود آن لبت بر خنده گاهی وا شود لیکن از رفع بلایا، هر زمان شادمانی شادمانی شادمان! تا شود، این گفته، صدقش آشکار علت هر خندهات را یاد آر چونکه روشنتر شود این حرف من آرمت اکنون مثالی در سخن