بهرام سالکی | مثنوی گرگ نامه | ۴۸ - بر در انعام دنیا میروی؟
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بر در انعام دنیا میروی؟ کز عطایش صاحب ثروت شوی؟ نیست امیدی به مال و نعمتش زحمتش نقدست و نسیه، رحمتش لطف و بخشایش ازین سفله مجو خوش خیالستی، کرم؟ آن هم از او؟ گر ازو خواهی حطام دنیوی پاسخی جز «لن ترانی» نشنوی او نخوانده درس اکرام و دهش ممسک است و بیمرام و بدمنش کی کرم دیدی تو از این چشم تنگ؟ در نیاید بیگمان چربی ز سنگ زر نشانش ده که بنماید، مسش یوسف ار بیند، برد در محبسش! گر بخواهد نیک احسانت کند بر لب جو، آب مهمانت کند چون رسی در محضر گردون پیر درب جیب خویش را محکم بگیر! خواهی از دستش بمانی در امان رو دعایی بهر دفع شر بخوان قصهای را در کتابی دیدهام یا گمانم از کسی بشنیدهام مادران را، یک شب عزرائیل گفت هر که خواهد، بخشمش فرزند مفت در جوابش مادری فرتوت و پیر گفت فرزند مرا از من مگیر… نذر و احسان تو ارزانیت باد از تو کی خیری رسد، عزت زیاد!