بهرام سالکی | مثنوی گرگ نامه | ۵۵ - شد سوار اسب، ملا نصردین
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شد سوار اسب، ملا نصردین پشت و رو بنشست بر بالای زین در رکاب آورد اول، پای راست راست بودن نی به هر کاری سزاست پشت او بر یال و دم در روبرو زین میان میگشت پس افسار کو؟! آن یکی گفتش که: ای چابکسوار ای که نشناسی یمین را از یسار خود غلط بنشستهای بر روی زین سر بگردان، اشتباهت را ببین گفت ملا: این خطا از بنده نیست یکهتازی همچو من، کمتر کسیست من بسی اسبان سرکش راندهام کی به تشخیص سر و دم، ماندهام عمر من بگذشته بر بالای زین! کس خطا از من ندیده این چنین یک سخن، این اسب نادان را بگو اشتباها ایستاده پشت و رو!