بهرام سالکی | مثنوی گرگ نامه | ۶۱ - بشنو این قصه ز دوران قدیم
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بشنو این قصه ز دوران قدیم عهد و ایام سلیمان حکیم بچه زاغی بر سر شاخی نشست دشت سبزی بود و او کیفور و مست پیرمرد عارفی در حال گشت از دل آن دشت خرم، میگذشت چشم او افتاد بر آن بچه زاغ کو نشسته از جهانی در فراغ در دلش ایام طفلی زنده شد جانش از شوق لعب، آکنده شد تا بترساند به نوعی زاغ را رو به او چرخاند دستی با عصا بر خلاف عادت مرغان دشت زاغ ازین تهدید او، پران نگشت مرد، سنگی از زمین برداشتی زاغ، وقعی هم به آن نگذاشتی مرد، حیران شد ازین رفتار مرغ وآن همه اصرار خود، انکار مرغ گفت با خود: گر که سنگ اندازمش بیگمان از شاخ پران سازمش شوق بازی عقل و هوش مرد برد سنگ پرتابی به بال مرغ خورد «کودکی» جزء خصال آدمیست عمر آن، بسته به سن و سال نیست پیر و برنا، هر دو جایی کودکند در هوسبازی چو طفلی کوچکند بین چگونه دل به بازی میدهند عمر خود در راه مهمل مینهند مختلف شد قیمت بازیچهشان تیلهای از شیشه یا لعلی ز کان «کاغذ رنگی» ببین و کن قیاس کآن رود، آید به جایش اسکناس طفل، با لذت به آن یک بنگرد پیر، این را بیند و کیفی برد باز گردم بر سر آن داستان منتظر ماندست آن زاغ جوان باید او را راهی قاضی کنم تا دلش را اندکی راضی کنم زاغ را بر جان چو این آفت رسید روی بر قصر سلیمان پرکشید کای سلیمان گر که شاه عادلی از چه رو از بندگانت غافلی؟ آمدم نالان به درگاه شما عدل خود بنگر و زخم بال ما گر از آن ظالم نگیری، داد من در قیامت، بشنوی فریاد من… داد دستوری سلیمان بر وزیر تا کند آن متهم را دستگیر… مرد، در پیش سلیمان ایستاد گفت: گویم آنچه را که روی داد باز میگشتم ز گشت صبحگاه بر درختی، ناگه افتادم نگاه زاغ را دیدم بر آن شاخ درخت هم چو سلطانی، لمیده روی تخت دید مرغک، هیبت و بالای من خود نکردی لحظهای پروای من این خلاف خصلت مرغان بود مرغ وحشی، خائف از انسان بود من ز روی کنجکاوی با عصا بیم او دادم، نجنبیدی ز جا پس یکی سنگ از زمین برداشتم نیم چشمی هم به زاغک داشتم او نکردی باز بر من اعتنا تا خطایی رفت و شد این ماجرا حال، من، گر اشتباهی کردهام واقفم اینکه گناهی کردهام او چرا چون دیگر مرغان دشت از چنین اعمال من، ترسان نگشت؟ مرغ، بر جنبده ظن بد برد چون ببیند آدمی را، میپرد گفت سلطان: حرف او باشد درست هم خطا از او و هم سستی ز توست تو چرا از مهلکه نگریختی؟ آتش این فتنه را انگیختی گفت: من دیدم ز دور این مرد را چون رصد کردم به تن بودش عبا پیش خود گفتم که او روحانی است از تبار بوذر و سلمانی است از شرار جهل این یک، ایمنم آتش جورش نگیرد خرمنم هر که ممکن هست از روی هوا سنگی اندازد به قصد جان ما لیکن از او این عمل، باشد بعید کس شقاوت، کی ز مرد حق بدید؟ «او برای وصل کردن آمدی نی برای فصل کردن آمدی» گر طبیبی تیغ بر جانت کشید کی بر او ظن جنایت میبرید؟ کی تو بگریزی ز هول زخم او حال، گر من کاهلی کردم بگو؟