بهرام سالکی | مثنوی گرگ نامه | ۶۰ - بانگ، در بازار میزد، احمقی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بانگ، در بازار میزد، احمقی بشنویدای مردمان، حرف حقی من خدایم، رحمتی بر عالمین معجزاتم آنچنان و این چنین گر نه اینک بر من ایمان آورید منکر مایید و جمله کافرید آن یکی گفتش: مگر مجنون شدی؟ کز روال عقل و دین، بیرون شدی در همین دهکوره، شخصی سال پیش دعوی پیغمبری کرد و نه بیش مردمان کشتند او را آن زمان از وی اکنون مانده مشتی استخوان تو کنون کوس خدایی میزنی؟ جان خود را در بلا میافکنی؟ مدعی پرسید: نام او چه بود؟ نوح بودی یا سلیمان یا که هود؟ خدمتش گفتند اسمش را «احد» گفت پس حق بوده او را قتل و حد چون ندارم من احد نامی رسول ای امان از مردم شیاد و گول من فرستادم هزاران تن نبی نیست یادم از چنین کس مطلبی خوب شد کشتید آن کذاب را اجرتان محفوظ باشد پیش ما