بودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بودن . [ دَ ] (مص ) پهلوی «بوتن » «بوتن » از ریشه ٔ آریایی «بهو - بهاو» بهمین معنی . اوستا «بوئیتی »، سانسکریت «بهاوتی » (سوم شخص )، لاتینی «فوتوروم »، اسلاو «بیت » (مصدر). استن . وجود داشتن . هستی داشتن . وجود. هستی . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). وجود داشتن و هستی داشتن . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ) : از زمی برجستمی تا جا شد آن خوردمی هرچ اندر او بودی ز نان . رودکی . رفت آنکه رفت آمد آنکه آمد بود آنچه بود خیره چه غم داری . رودکی . چون برگ لاله بودمی و اکنون چون سیب پژمریده بر آونگم . رودکی . نه آن زین بیازرد روزی بنیز نه او را از این اندهی بود نیز. بوشکور. کجا تو باشی گردند بی خطر خوبان جمست را چه خطر هر کجا بود یاکند. شاکر بخاری . اگر شوخ بر جامه ٔ من بود چه باشد دلم هست از طمع پاک . خسروی . چو سام نریمان گه کارزار نبوده ست و نی هست و باشد سوار. فردوسی . هر آنگه که موی سیه شد سپید به بودن نماند فراوان امید. فردوسی . و ترتیب و قاعده ٔ دیوانها او نهاد و بر شکلی که پیش از آن نبوده بود. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٤٧). بود مردی در زمانی پیش از این علم دنیا بودش و هم علم دین . عطار. ◄ وجود. هستی . ثبات . ماندن : بودنت در خاک باشد عاقبت همچنان کز خاک بود انبودنت . رودکی (دیوان چ سعید نفیسی ص ١٠٥٢). ◄ گذراندن عمر. زندگی کردن : شاد منشین که در سرای سپنج نتوان بود بی کشیدن رنج . اوحدی . ◄ گذراندن . سپری کردن (زمان ). (فرهنگ فارسی معین ). ◄ سپری شدن . گذشتن : از هوش بشد و ما پنداشتیم که بمرد چون ساعتی ببود باز هوش آمد. (تاریخ بخارا). ◄ واقع شدن . روی دادن . حادث گشتن : و این بنا هرمس کرده است پیش از طوفان . چون بدانست که طوفان همی خواهد بود. (حدود العالم ). ای طبع سازوار چه کردم ترا چه بود با من همی نسازی و دائم همی ژکی . کسایی . بدو گفت مادر که ای جان مام چه بودت که گشتی چنین زردفام . فردوسی . آمد آنگاه چنان چون متکبر ملکی تا ببیند که چه بوده است به هر کشتگکی . منوچهری . بدو گفت ای نگارین زود برخیز ببود آن بد کز او کردیم پرهیز. (ویس و رامین ). آخر ببود همچنانکه بخواب دیده بود و ولایت غور بطاعت وی آمدند. (تاریخ بیهقی ). آگاه نیستند که این علم و طاعتست ای مردمان چه بود که علم از شما شده است . ناصرخسرو. لشکر را گفت رویهای شما برنگ نمی بینم شما را چه بوده است . (اسکندرنامه ٔ نسخه ٔ سعیدنفیسی ). و هم در این وقت مرگ سبکتگین بود. (مجمل التواریخ و القصص ). حجرالاسود، گویند اول سنگی اسفید بود. چون طوفان بود آنرا بکوه بوقبیس پنهان کردند. (مجمل التواریخ و القصص ). و او با شام شد و آنجا وفاتش بود. (تفسیر ابوالفتوح رازی ). ◄ شدن . فرارسیدن : بمنظر آمد باید که وقت منظر بود نقاب لاله گشودند و لاله روی بمرد بنفشه ٔ طبری خیل خیل سربرکرد چو آتشی که ز گوگرد بردویده کبود. منجیک . چون روز چهارشنبه بود یازده روز مانده از جمادی الاخر سنه ٔ هشت . (تاریخ سیستان ). چون وقت نماز پیشین بود درهای حصار بگشادند. (تاریخ سیستان ). بعد از آن ملک سالی ببرگ راه مشغول شد و چون سه سال بود با هزار... مرد... آهنگ راه کرد. (مجمل التواریخ و القصص ). وچون روز وعده بود خلیفه جعفر را گفت برخیز ای برادرتا بمهمانی ... شویم . (تاریخ بخارا). چون روز هفتم بود مثال داد علما و اشراف حضرت را حاضر کردند. (کلیله و دمنه ). ◄ منتظر بودن . درنگ کردن . صبرکردن : پدرش آذر، ابراهیم را وعده همی کردی و همی گفتی یا ابراهیم باش تا از این پادشاهی بیرون رویم . (ترجمه ٔ تاریخ طبری ). همی بود تا او میان را ببست یکی باره ٔ تیزتک برنشست . فردوسی . باش تا بینی این اختر و این بخت بلند چه کنند و چه نمایند به ایام اندر. فرخی . ای میر باش تا تو ببینی که روزگار چون ایستاد خواهد پیشت بچاکری . فرخی . باش تا شاه جهان میر مرا امر کند که سپاه و بنه بردار و ز جیحون بگذر. فرخی . باش تا خواجه در این باب چه گوید چه کند آب چون زنگ خورد یا می چون آب بقم . فرخی . باش که این پادشه هنوز جوانست نیم رسیده یکی هژبر دمانست . منوچهری . کنون باش تا جامه ٔ پاکتر بپوشانمت ای همایون پسر. شمسی (یوسف و زلیخا). فردا بامداد جنگ را باش و گرنه این شهر و حصار ویران کنم . (اسکندرنامه نسخه ٔ سعید نفیسی ). عمید اسعد گفت : ای خداوند باش تا بهتر بینی . (چهارمقاله ٔ عروضی ). باش تا صبح دولتت بدمد کاین هنوز از نتایج سحر است . انوری (دیوان چ سعید نفیسی ص ٣٧). روزکی چند باش تا بخورد خاک مغز سر خیال اندیش . سعدی . ◄ شاید. مگر. محتمل . گاهی بصورت باشد که و گاه بصورت بود که آید : بدیشان چنین گفت زال دلیر که باشد که شاه آمد از گاه سیر. فردوسی . می ده مرا و مست مگردان بوقت خواب باشد بمدح خویش کند خواجه خواستار. فرخی . باشد که دشمنان تأویل دیگرگونه کنند و نباید که در غیبت وی آنجا خللی افتد. (تاریخ بیهقی ). اگر توقف کردمی تا ایشان بدین شغل بردارند، بودی که نپرداختندی . (تاریخ بیهقی ). چون تابستان بر او بگذرد باشد که باقی از آب بماند چون دریاها. و باشد که بتمامی خشک شود چون آبگیرهای خشک . (اسفزاری ). شبی ناگاه این اراقیت بیامد و مرا خفته از کنار شوهرم بیاورد تا باشد که شوهرم قصد او کند و با او درسازد. (اسکندرنامه نسخه ٔ خطی سعید نفیسی ). نه پند و حکمت پیرانه سر بدولت تو بود که محو شود شعرهای ترفندم . سوزنی . مکن پیش دیوار غیبت بسی بود کز پسش گوش دارد کسی . سعدی . سنگ بر باره ٔ حصار مزن که بود کز حصار سنگ آید. سعدی . باشد که عنایت برسد ورنه مپندار با این عمل دوزخیان کاهل بهشتیم . سعدی . بر خسته ببخشاید آن سرکش سنگین دل باشد که چو بازآید بر کشته ببخشاید. سعدی . درونها تیره شد باشد که از غیب چراغی برکند خلوت نشینی . حافظ. و از حضرت عزت جلت قدرته درخواهیم باشد که گشایشی پدید آید. (انیس الطالبین ص ١١٨). چون بشهر قم رسیدم تفحص بسیار کردم باشد که کتابی از اخبار قم بدست آرم . (تاریخ قم ص ١١). ... و دشنام شنیدن تا باشد که از خراج که میرسانند بعضی در ایشان بماند. (تاریخ قم ص ١٦١). ◄ حاضر بودن . (فرهنگ فارسی معین ). حاضر شدن : ببودند یکسر بنزدیک او درخشان شد آن رای تاریک او. فردوسی . ◄ پابرجا بودن . استقامت ورزیدن . پایداری کردن : بدان باش کو گفت زآن برمگرد چو گفتار و رایت نیارد بدرد. فردوسی . پشوتن بدو گفت کاین است راه بدین باش و آزار مردان مخواه . فردوسی . اکنون هرکه میتواند بودن، می باشد و هرکه نتواند بودن و صبر کردن، بازگردد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٦٧). ◄ اقامت داشتن . (فرهنگ فارسی معین ). توقف کردن . اقامت کردن : و این ویرانی شمال است که آنجا مردم نتوانند بود از سختی سرما. (حدودالعالم ). همی باش نزدیک یاران خویش وی اکنون بیاید همی رو تو پیش . فردوسی . به کابل بباش و بشادی بمان از این پس مترس از بد بدگمان . فردوسی . بمازندران نیز بودم بسی ابا اهرمن دست سودم بسی . فردوسی . پس آنگه گفت با من کاین زمستان بباش اینجا مکن راه خراسان . (ویس و رامین ). هر روز من تنها پیش او شدمی و بنشستمی و یک دو ساعت ببودمی . اگر آوازدادی که بار دهید دیگران درآمدندی . (تاریخ بیهقی ). ما بندگان را ممکن نبود در ماوراءالنهر و بخارا بودن . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٧٨). برادر بوالحسن عراقی با همه لشکر کُرد و عرب به هراة میباشد، تا بوالحسن در اثر وی دررسد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٠٦). به نزد نریمان چو یک هفته بود یکی سوگ نامه فرستاد زود. اسدی . هر جا که بوم تا بزیم من گه و بیگاه بر شکر تو رانم قلم و محبر و دفتر. ناصرخسرو. گفتند تو با گوسفندان باش ما برویم . (قصص الانبیاء ص ١٤٧). و همانا چنان صوابتر که بندگان را به پیکار فرستد و خود در مملکت و مقر عز خویش میباشد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٦٧). ◄ نگریستن . پائیدن . مراقبت داشتن . مواظبت کردن . بکار خود توجه داشتن : مادر گفت : ای پسر ترا در کار خدای کردم و حق خویشتن بتو بخشیدم . برو و خدای را باش . (تذکرة الاولیاء عطار). جز «نَفَخْت ُ» کان ز وهاب آمده است روح را باش آن دگرها بیهده است . مولوی . من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت . حافظ. ◄ به آخر رسیدن . به انتها کشیدن : چون دانست که کار خداوندش ببود دل در... نبست و خویشتن را بدست شیطان نداد. (تاریخ بیهقی ). ◄ در فکر و اندیشه بودن : گفت از هر چه هنوز نیامده است اندیشه مکن و نقد وقت را باش . (تذکرة الاولیاء عطار). ◄ قبول افتادن . قبول کردن : اکنون بگوی تا ما را حج باشد یا نه ... گفت شما را حج بود. (تفسیر ابوالفتوح رازی ).