بچگان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بچگان . [ ب َچ َ / چ ِ / ب َچ ْ چ َ / چ ِ ] (اِ) ج ِ بچه : جهانا چنینی تو با بچگان گهی مادری گاه مادندرا. رودکی . مرد سر خمش استوار بپوشد تا بچگان از میان خم بنجوشد. منوچهری . ابر از هوا بر گل چکان مانند زنگی دایگان در کام رومی بچگان پستان نور انداخته . خاقانی . ♦ بچگان دیده ؛ کنایه از قطره های اشک در چشم . (ناظم الاطباء). ♦ بچگان رز ؛ شاخه های نورسته ٔ رز. (ناظم الاطباء). و رجوع به بچه شود.