بی باکی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی باکی . (حامص مرکب ) شجاعت . دلاوری . تهور : پادشا گشت آرزو بر تو ز بی باکی تو جان و دل بایدت داد این پادشا را باژ وساو. ناصرخسرو. هرچه بر تو آید از ظلمات و غم آن ز بی باکی و گستاخی است هم . مولوی . چو دانست کز خشم نتوان گریخت به بی باکی آن تیر ترکش بریخت . سعدی . ◄ گستاخی . شوخی : این چه بی شرمی و بی باکی و بیدادگریست جای آنست که باید به شما بر بگریست . منوچهری . ◄ بی قیدی . پای بند نبودن به دین و رسم : کام را از گرد بی باکی به آب دین بشوی تا بدو بتوانی از میوه و شراب دین مزید. ناصرخسرو.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی