بی حساب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی حساب . [ ح ِ ] (ص مرکب، ق مرکب ) بی شمار. (ناظم الاطباء). بیشمار و بی اندازه . (فرهنگ فارسی معین ) : این دهد مژده بعمری بی حساب و بی عدد و آن کند عهده بملکی بی کران و بیشمار. منوچهری . باران رحمت بی حساب همه را رسیده . (گلستان ). و خرج بی حساب روا ندارد. (گلستان ). نالیدن بی حساب سعدی گویند خلاف رأی داناست . سعدی . ◄ بیهوده و ناحق . (ناظم الاطباء). بیهوده . (فرهنگ فارسی معین ) : سوار هنرمند چابک رکاب که برآتش انگشت زد بی حساب . نظامی . ◄ ناصحیح و ناراست . (ناظم الاطباء). ناصحیح و نادرست . (فرهنگ فارسی معین ) : من آن نیم که پذیرم نصیحت عقلا پدر بگوی که من بی حساب فرزندم . سعدی . ◄ کنایه از ظلم و بیداد. (آنندراج ) : تا چند بی حساب به اهل نظر کنی اینک رسید نوبت روز حساب خط. صائب (از آنندراج ). شاهی که بر رعیت خود بی حساب کرد سیلاب گشت و خانه ٔ خود راخراب کرد. مخلص کاشی (از آنندراج ).