بی حس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی حس . [ ح ِ / ح ِس س ] (ص مرکب )عاجز از احساس کردن . (ناظم الاطباء). که چیزی را درنیابد. رجوع به حس شود. ◄ کودن و گول . (ناظم الاطباء). کودن . ابله . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ بی محبت . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). ♦ بی حس شدن : کرشمه ٔ تو شرابی به عاشقان پیمود که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد. حافظ. رجوع به حس و احساس شود.