بی خطر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی خطر. [ خ َ طَ ] (ص مرکب ) بی خوف و بیم . (آنندراج ). ◄ بی ارزش . بی قیمت . بی ارج . بی قدر. بی سنگ . بی وقر : کجا تو باشی گردند بی خطر خوبان جسمت را چه خطر هر کجا بود یا کند. شاکر خوارزمی . هرکس که شاد نیست بقدر و بجاه او بیقدر باد نزد همه خلق و بی خطر. فرخی . رسد ز خدمت او بی خطر بجاه و خطر کند ز خدمت او بی یسار ملک و یسار. فرخی . بس بی خطر و خوار کام یابی زین جای بی اندام و عمر سوتام . ناصرخسرو. این روزگار بیخطر و کار بی نظام وام است بر تو گر خبرت هست وام وام . ناصرخسرو. در چشم همت تو کزو دور چشم بد سیم حلال بی خطر است و زر عیار. سوزنی . ◄ بی رنج . نادشوار. بی مشقت : اگر نیافت خطر بی خطر مگر به درم درست شد که خرد برتر و به از درمست . ناصرخسرو. بی خطر باشد فلان با او چنانک پیش زرگر بی خطر باشد کلال . ناصرخسرو.