بی خلاف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی خلاف . [ خ ِ / خ َ ] (ص مرکب، ق مرکب ) درست . صحیح . بالاتفاق . به اتفاق . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). بی گفتگو. بی تردید. بی چون و چرا : سفله فعل مار دارد بی خلاف جهد کن تا روی سفله ننگری . بوشکور. هیولا را اگر وصفی کنی بیرون برد مقدور که باشد بی خلاف آنگه ز فرد واحد و یکتا. ناصرخسرو. هرکه روزی بی رضایش چهره ٔ زیباش دید بی خلاف از وی برآرد داغ بی صبری دمار. سنایی . ای بر سریر دولت و اقبال متکی ممدوح بی خلافی و مخدوم بی شکی . سوزنی . جان بیمعنی درین تن بی خلاف هست همچون تیغ چوبین در غلاف . مولوی . کانچه در کفه ای بیفزایی به دگر بی خلاف درناید. سعدی . طریق معرفت این است بی خلاف ولی بگوش عشق موافق نیاید این گفتار. سعدی . گر خلافی میان ایشان است بی خلاف این سخن پریشان است . سعدی .