بی دست و پا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی دست و پا. [ دَ ت ُ ] (ص مرکب ) بی دست و پای . آنکه دست و پای ندارد یا ببریدن و یا خلقی .رجوع به دست و پا شود. ◄ بی جربزه . که بچالاکی انجام کاری نتواند. که مهمی کفایت نتواند کرد. بی عرضه و بی کفایت . که کاری از او برنیاید. کم توان درکارها. ظنون . مرد کم حیلت و چاره . (یادداشت مؤلف ). ◄ بدون قوت و قدرت . (ناظم الاطباء). بی قوت . بی زور. ضعیف . از کاررفته . (آنندراج ) : گر آن بادپایان برفتندتیز تو بیدست و پا از نشستن بخیز. سعدی . گرت نهی منکر برآید ز دست نباید چو بی دست و پایان نشست . سعدی . مهیا کن روزی مار و مور اگر چند بیدست و پایند و زور . سعدی . ◄ کنایه از سراسیمه باشد. (بهار عجم ) (هفت قلزم ) (آنندراج ). سراسیمه و آشفته و سرگردان . (ناظم الاطباء).