بی ز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی ز. [ زِ ] (حرف اضافه ٔ مرکب ) مخفف بی از. بدون ِ. خالی از : بی ز تقلیدی نظر را پیشه کن هم برأی و عقل خود اندیشه کن . مولوی . بی ز ابراهیم نمرود گران کرد با کرکس سفر تا بآسمان . مولوی . چون چراغی بی ز زیت و بی فتیل نی کثیرستش ز نور و نی قلیل . مولوی . بی ز استعداد بر کانی روی بر یکی حبه نگردی محتوی . مولوی . بی ز دستی دستها بافد همی جان جان سازد مصور آدمی . مولوی . بی ز ضدی ضد را نتوان نمود و آن شه بی مثل را ضدی نبود. مولوی . بی ز مفتاح خدا این قرع باب از هوا باشد نه از روی صواب . مولوی .
بیز. (ترکی، اِ) درفش . (از برهان ) (جهانگیری ) (رشیدی ). آلت پینه دوزی . (یادداشت مؤلف ). آلت سوراخ کردن چرم برای رد کردن سوزن و نخ و دوختن : سوزن هجوم ترا خلنده تر از بیز. خسرو دهلوی (از انجمن آرا).
بیز. [ ب ِ ] (ترکی آذری، اِ) ظاهراً از کلمه ٔ بیس و بوسس آمده است که پارچه ای نفیس از کتان بوده است . (یادداشت مؤلف ).