بی زبان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی زبان . [ زَ ] (ص مرکب ) (از: بی + زبان ) کسی که زبان ندارد. (ناظم الاطباء). آنکه زبان ندارد. (یادداشت مؤلف ). که سخن گفتن نتواند. ◄ حیوان که صفت ناطقی ندارد. غیرناطق . و این صفت درباره ٔ حیوان گاه جلب ِ عطوفت یا ترحم یا حمایت بکار رود : بیامد بکشت آن گرانمایه را چنان بی زبان مهربان دایه را. فردوسی . ز خون چنان بی زبان چارپای چه آمد بر آن مرد ناپاکرای . فردوسی . این بخشایش و ترحم کردن بس نیکوست خاصه بر این بی زبانان .... چون گربه و مانند وی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٠١). شهنشه برآشفت و گفت ای جوان ز حد رفت جورت بر این بی زبان . سعدی . ◄ بی لسان و گنگ و خاموش . (آنندراج ). لال و گنگ و خاموش . (ناظم الاطباء) : از ایشان کسی روی پاسخ ندید زن بی زبان خامشی برگزید. فردوسی . بی زبانان با زبان بی زبانی شکر حق گفته وقت کشتن و حق را بزندان دیده اند. خاقانی . اگر مرغ زبان تسبیح خوانست چه تسبیح آرد آنکو بی زبانست . نظامی . در آن حضرت که آن تسبیح خوانند زبان بی زبانان نیز دانند. نظامی . ◄ خاموش . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ساکت : گویا ولیکن بی زبان جویا ولیکن بی وفا. ناصرخسرو. گرچه تفسیر زبان روشنگر است لیک عشق بی زبان روشنتر است . مولوی . سخنها دارم از درد تو در دل ولیکن در حضورت بی زبانم . سعدی . زبان درکش ای مرد بسیاردان که فردا قلم نیست بر بی زبان . سعدی . ◄ کنایه از آنکه نهایت محجوب و باشرم است . محجوب در گفتار. (یادداشت مؤلف ). ◄ صفت جماد. که سخن گفتن نتواند : زبان آوران رفته از هر مکان تضرع کنان پیش آن بی زبان [ بُت ] . سعدی . ◄ غیرفصیح که عقده بر زبان دارد : شوخ چشمی بین که میخواهد کلیم بی زبان پیش شمع طور اظهار زباندانی کند. صائب . ◄ کنایه از آدم پخمه . (یادداشت مؤلف ). بی دست و پا. عاجز در زبان آوری . غیرفصیح : که یک ره بدین شوخ نادان مست دعا کن که ما بی زبانیم و دست . سعدی .
مترادف و متضاد واژهدان
ابکم، اصم، الکن، گنگ، لال خاموش، ساکت (متضاد: گویا، زباندار) خجالتی، خجول بیعرضه
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی