بی زبانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی زبانی . [ زَ ] (حامص مرکب ) خاموشی . (ناظم الاطباء). سکوت : چون مرا آفت ز گفتن میرسد بی زبانی بر زبان خواهم گزید. خاقانی . لیکن بحساب کاردانی بی غیرتی است بی زبانی . نظامی . من از بی زبانی ندارم غمی که دانم که ناگفته داند همی . سعدی . ◄ عجز از سخن آوری . لالی . گنگی : نه گویای سخن از بی زبانی نه جویای طعام از ناتوانی . نظامی . ♦ با زبان بی زبانی ؛ نه آشکارا و به وضوح . به ایما و اشاره با حرکات و وجنات : بی زبانان با زبان بی زبانی شکر حق گفته وقت کشتن و حق را بزندان دیده اند. خاقانی . ◄ فقد زبان . نداشتن قدرت ناطقه و تکلم : در او [ در نی ] جان نه و عشق جان منست بدین بی زبانی زبان منست . نظامی . ◄ عدم فصاحت و زبان آوری . عجز در سخن بلیغ و رسا گفتن : نه عجب کمال حسنت که بصد زبان بگویم که هنوز پیش ذکرت خجلم ز بی زبانی . سعدی .
مترادف و متضاد واژهدان
الکنی، گنگی، لالی خموشی، سکوت (متضاد: گویایی) خجولی بیعرضگی
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی