بی زور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی زور. (ص مرکب ) (از: بی + زور) کم زور. ضعیف . (آنندراج ). بی نیرو. بی توش . (از یادداشت مؤلف ). مقابل بنیرو. ضعیف و ناتوان و بیقدرت . (ناظم الاطباء) : زمانه با هزاران دست بی زور فلک با صدهزاران دیده شبکور. نظامی . کمان ابروی جانان نمی پیچد سر از حافظ ولیکن خنده می آید بدان بازوی بی زورش . حافظ. ♦ بی زور گشتن ؛ ناتوان شدن . ضعیف شدن : بسا بینا که از زر کور گردد بسا آهن بزر بی زور گردد. نظامی . ♦ امثال : زوردار بی زور را خورد . (یادداشت مؤلف ).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی