بی سخن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی سخن . [ س ُ خ َ ] (ص مرکب، ق مرکب ) (از: بی + سخن ) گنگ . ◄ خاموش . ساکت . (ناظم الاطباء). ◄ غیرناطق : این رستنی است ناروان هر سو و آن بی سخن است وین سوم گویا. ناصرخسرو. ◄ کلمه ٔ تأکید. حتماً. یقیناً. (ازلغت محلی شوشتری نسخه ٔ خطی ). کنایه از بی شک و بی شبهه باشد. (از رشیدی ) (برهان ). بی شایبه . (از انجمن آرا) (از آنندراج ). بی گفتگو. بدون چون و چرا. بلاریب . بی گمان . رجوع به سخن شود : طاعن و بدگوی اندر سخنش بی سخنند ورچه باشد سخن طاعن و بدگوی ذمیم . فرخی . قرعه بر هر کو زدند آن طعمه است بی سخن شیر ژیان را لقمه است . مولوی . گفت ای زن پیش این بت سجده کن ورنه در آتش بسوزی بی سخن . مولوی .