بی سر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی سر. [ س َ ] (ص مرکب ) (از: بی + سر) آنکه سر ندارد. آنچه سر ندارد. بی رأس . تن بدون سر : بیابان بکردار جیحون ز خون یکی بی سر و دیگری سرنگون . فردوسی . ز بس کشته و خسته شد جوی خون یکی بی سر و دیگری سرنگون . فردوسی . بگریند مر دوده و میهنم که بی سر ببینند خسته تنم . عنصری (از اسدی ). الحق ستوه گشتم زین شهر بی سر و بن وین مردم پریشان چون عضوهای بی سر. شرف شفروه . ♦ تن بی سر ؛ بدنی که سر آن را جدا کرده باشند : همه دشت ازیشان تن بی سرست زمین بسترو خاک شان چادرست . فردوسی . سر بی تنان و تن بی سران چرنگیدن گرزهای گران . فردوسی . ای هر که افسری است سرش را چو کوکنار پیشت چو لاله بی سر و دامن تر آمده . خاقانی . ◄ بی اساس . بی اصل . ♦ بی سر و ته ؛ کنایه از پوچ و بی معنی . ◄ کسی که سر و بزرگ و مربی نداشته باشد. (ناظم الاطباء). بی سرپرست . بی فرمانده : پراکنده شد رای بی تخت شاه همه کار بی بوی و بی سر سپاه . فردوسی . ◄ بی ابتدا. بی آغاز. بی نقطه ٔ شروع . ♦ چنبر بی سر ؛ متصل . یکپارچه . بی انفصال . بی بریدگی و قطع : چون چنبر بی سر است فرقان خیره چه دوی بگرد چنبر. ناصرخسرو. ◄ بی نصیب . بی بهره .محروم : و امراء اطراف هر کسی خوابکی دید چنانکه چون بیدار شد خویشتن را بی سر یافت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٤٣). ◄ بدون درپوش . بدون سرپوش . ◄ بینظیر. بیهمتا. (ناظم الاطباء).رجوع به سر در تمام معانی شود.
بیسر. [ س َ ] (اِ) پرنده ای است شکاری شبیه به پیغو که آن نیز جانوری است شکاری از جنس باشه . (برهان ). بیسره . مرغ شکاری شبیه به شکره و پیغو اما تیزتر از هر دو. (رشیدی ).