بی سر و پا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی سر و پا. [ س َ رُ ] (ص مرکب ) (از: بی + سر + و + پا) فرومایه . نالایق . پست . (یادداشت مؤلف ) : و از این گروهی بی سر و پا که با تست بیمی نیست . (تاریخ بیهقی ). ملیح تر شود آن زن فروش و گر نشود همین که هست بس است این گدای بی سر و پا. سوزنی . نزهتگاه شیدایان و تفرج جای بی سروپایان . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ١١٦). عارضش را بمثل ماه فلک نتوان گفت نسبت دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد. حافظ. رجوع به سر شود. ◄ از همه جهت بی نوا و بیچاره . (از ناظم الاطباء). مفلس و محتاج . (آنندراج ). ◄ درمانده . عاجز. ناتوان : پیش تو گر بی سر و پا آمدیم هم به امید تو خدا آمدیم . نظامی . ارباب شوق در طلبت بی دلند و هوش اصحاب فهم در صفتت بی سرند و پا. سعدی . ◄ سراسیمه . (هفت قلزم ). پریشان حال . ◄ بی انتها. لایتناهی ̍. مجهول . ناشناخته . و به مجاز، بی نظم و ترتیب : تا بی سر و پا باشد اوضاع فلک زین دست در سر هوس ساقی در دست شراب اولی . حافظ. ◄ کنایه از بی نظام و بی اسلوب . (ناظم الاطباء). بی اسلوب و بی نظام و بی ربط. (آنندراج ). بی انتظام . هرج و مرج . ♦ کاری بی سر و پا ؛ که انجام آن دشوار و جمعو فراهم آوردن اجزاء آن سخت باشد. (یادداشت مؤلف ). ◄ سست . (ناظم الاطباء). گفتار و یا خبر بی سر و پا. (از یادداشت مؤلف ). ◄ نام مهره ای گرد و مدور. (ناظم الاطباء).