بی سپاس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی سپاس . [ س ِ] (ص مرکب ) (از: بی + سپاس ) ناسپاس . بیوفا و نمک بحرام . (از ناظم الاطباء). ناشکر. کافرنعمت : ستاینده کو بی سپاسست نیز سزد گر ندارد کس او را بچیز. فردوسی . بمن برمنه نام جم بی سپاس مرا نام ماهان کوهی شناس . اسدی . گفتم دون است و بی سپاس و سفله و حق ناشناس که به اندک تغیر حال ازمخدوم قدیم برگردد. (گلستان ). ◄ بی منت کشی . بدون سپاس گزاری . بی خواهش : گهر گرچه افتد بکف بی سپاس گرامی بود نزد گوهرشناس . اسدی . بجای شما هر یکی بی قیاس نوازشگریها رود بی سپاس . نظامی . رجوع به سپاس شود.