بی شمار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی شمار. [ ش ُ ] (ص مرکب ) (از: بی + شمار) آنکه شمرده نشود. (آنندراج ). که به شماره درنیاید. بی حساب . بسیار. زیاده . بی مر. (ناظم الاطباء). نامعدود. لایعد. بی اندازه . بی عدد. لایحصی : زهر چش ببایست بودش بکار بدادش همه بی مر و بی شمار. دقیقی . وزین سوی دیگر گو اسفندیار همی کشتشان بی مر و بی شمار. دقیقی . همه از پی سود بردم بکار بدو داشتم لشکر بی شمار. فردوسی . بپرسیدم از هر کسی بی شمار بترسیدم از گردش روزگار. فردوسی . یکی هدیه آراست بس بی شمار همه یادگار ازدر شهریار. فردوسی . تا هست خامه خامه بهر بادیه ز ریگ وز باد غیبه غیبه بر او نقش بی شمار. عسجدی . از ابر پیل سازم و از باد پیلبان وز بانگ رعد آینه ٔ پیل بی شمار. منوچهری . این هنری خواجه ٔ جلیل چو دریاست با هنر بی شمار و گوهر بی عد. منوچهری . این دهد مژده بعمری بی حساب و بی عدد و آن کند عهده بملکی بی کران و بی شمار. منوچهری . در آن بیشه ها مردم بی شمار گیا خوردشان یا بر میوه دار. اسدی . مال بسیار و مردم بی شمار و عده ٔ تمام دهیم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤١٢). چندین ستاره ٔ تابدار بی شمار حاصل گشته است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٩٣). مکر است بی شمار و دها مر زمانه را من زو چنین رمیده ز مکر و رها شدم . ناصرخسرو. ز بهر دانش و دین بایدش همی مردم که خود خورنده جز این بی شمار و مر دارد. ناصرخسرو. گفتند باک ندارید و مترسید که بسیار لشکر بی شمار باشد. (قصص الانبیاء ص ١٤٧). از بی شمار خواسته بخشیدن تو نیست در فهم و وهم خواسته بخشیت را شمار. سوزنی . گر نه خرف شد خریف از چه تلف میکند برشمر از دست باد سیم و زر بی شمار. خاقانی . عتابهای هجرتو بسیار است و حسابهای وصل تو بی شمار. (سندبادنامه ص ٧٥). خلقی بی شمار از لشکر خوارزم بر صحرای آن رزم بیجان گشته بودند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٠٥). سپاهی داد قیصر بی شمارش بزر چون زر مهیا کرد کارش . نظامی . مپرس از غصه های بی شمارم مجو از جورهای روزگارم . نظامی . روضه گاهی چو صد نگار درو سرو و شمشاد بی شمار درو. نظامی . بی طلب تو این طلبمان داده ای بی شمار و عد عطا بنهاده ای . مولوی . بدریا در منافع بی شمار است وگرخواهی سلامت بر کنار است . سعدی . گر غصه ٔ روزگار گویم بس قصه ٔ بی شمار گویم . سعدی . درخت دوستی بنشان که کام دل ببار آرد نهال دشمنی برکن که رنج بی شمار آرد. حافظ. کتب بسیار و دفاین بی شمار و دواوین از انواع علوم و اصناف اشعار و فنون و اخبار بر طلبه و اهل علم وقف کرد. (تاریخ قم ص ٦).و ضیاع بی شمار بی عد بر آن وقف کرد. (محاسن اصفهان ص ١٤٢). غم بی حد و درد بی شمار و من فرد یارب چه کنم که صبر نتوانم کرد. مشتاق اصفهانی . رجوع به شمار شود.