بی صبر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی صبر. [ ص َ ] (ص مرکب ) (از: بی + صبر) ناشکیبا. بی تحمل . (ناظم الاطباء). ناآرام : چو بانو زین سخن لختی فروگفت بت بی صبر شد با صابری جفت . نظامی . مهین بانو چو کرد این قصه را گوش فروماند از سخن بی صبر و بی هوش . نظامی . بر آن آواز خرگاهی پر از جوش سوی خرگاه شد بی صبر و بی هوش . نظامی . غرقه در بحر عمیق تو چنان بی صبرم که مبادا که ز دریام بساحل فکند. سعدی . و رجوع به صبر شود. ♦ بی صبر شدن ؛ ناآرام شدن . بی تحمل شدن . ناشکیبا شدن : تا دختر بی صبر شد و سوگندان برداد و گفت بگوی . (سندبادنامه ص ١٩٢). ♦ بی صبر کردن ؛ بی تحمل کردن . بی طاقت کردن . ناشکیبا کردن : لفظ جبرم عشق را بی صبر کرد وآنکه عاشق نیست حبس جبر کرد. مولوی .