بی غمی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی غمی . [ غ َ ] (حامص مرکب ) حالت و چگونگی بی غم . صفت بی غم . بی غم بودن . (آنندراج ). بی اندوهی . (از ناظم الاطباء). غصه نداشتن : کام دل بایدت چو گرگ بدر بی غمی بایدت چو خر بستیز. مسعودسعد. در جام وصل باده ٔ اسباب خرمی اوقات عیش و لذت ایام بی غمی . (سندبادنامه ص ١٢٢). جمال او سر جمله ٔ حسن و خوبی و مقال او فهرست شادی و بی غمی . (سندبادنامه ص ١٣٥). اینست همیشه عادت چرخ کبود چون بی غمیی دید زوال آرد زود. (از سندبادنامه ص ١٥٤). ◄ بی خیالی . بی دردی . بی قیدی . سلوه . (دهار) : بی غمی در دار دنیا روی نیست . (یادداشت مؤلف ). نیست صائب ملک امن بی غمی جای دو شاه زین سبب طفلان جدل دارند با دیوانه ها. صائب . برنمیدارد شراکت ملک تنگ بی غمی زین سبب اطفال دائم دشمن دیوانه اند. صائب . ♦ داروی بی غمی ؛ سلوان . تسلی . سلوت . سلو. (یادداشت مؤلف ).
بیغمی . [ غ َ ] (اِخ ) شیخ حاجی محمدبن شیخ احمدبن مولانا علی بن حاجی محمد طاهری (طامری ). از داستانسرایان قرن هشتم و نهم هجری، مؤلف و مدوِّن کتاب دارابنامه است . رجوع به مقدمه ٔ دارابنامه چ ذبیح اﷲ صفا شود.