بی فرجام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی فرجام . [ ف َ ] (ص مرکب ) (از: بی + فرجام ) بدعاقبت : سگ در این روزگار بی فرجام بر چنین مهتری شرف دارد در قلم داشتن فلاح نماند خنک آنرا که چنگ و دف دارد. ابوطاهر خاتونی . ◄ جاوید. بی پایان : مملکتی تا ابد جاوید باشد بی فرجام . (ترجمه ٔ دیاتسارون ص ١٠). رجوع به فرجام شود.