بی فریاد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی فریاد. [ ف َ ] (ص مرکب ) (از: بی + فریاد) بی دادرس . بی فریادرس . آنجا که کس بفریاد کس نرسد. بی دادرس و چاره ناپذیر: ای نگار ازحد گذشت این فتنه و بیداد تو کی توان فریاد کرد از جور بی فریاد تو؟ سوزنی . ای بسا در حقه ٔ جان غیورانت که هست نعره های سر بمهر از درد بی فریاد تو. سنایی . ♦ بیابان بی فریاد ؛ عظیم دور. دره ٔ بیداد، سخت دور از آبادی . بی فریادرس ؛ آنجا که کس به فریاد کس نرسد. ♦ راه بی فریاد ؛ بی فریادرس . آنجا که کس به فریاد کس نرسد و نه فریاد کس به کس رسد. ♦ وادی بی فریاد ؛ بی فریادرس . که کس به فریاد کس نرسد : ز استغنای حق گر یاد آریم پی وادی بی فریاد آریم . (اسرارنامه ). ◄ نهایت عمیق که آواز به تک آن نرسد یا آواز از تک آن برنیاید و گاهی عمق غیر چاه را نیز خواسته اند. (جهانگیری ). سخت دورتک که آواز بدان نتواند رسید. بس دور که آواز نرسد. سخت عمیق . سخت پهناور. سخت پرآب . (یادداشت مؤلف ). ◄ که فریاد بدان نرسد. دور از صدارس . مجازاً، مرتفع. بلند. سخت رفیع. عظیم . شامخ . (یادداشت مؤلف ). بسیار بلند. (جهانگیری ). ♦ کوه یا کوهساری بی فریاد ؛ دور از صدارس . مرتفع. سخت بلند : ضعیف گشته در این کوهسار بی فریاد غریب مانده بر این آسمان بی پهنا. مسعودسعد. بر سر کوههای بی فریاد شد جوانی من هبا و هدر. مسعودسعد. ◄ بطور تعمیم، هر چیز منیع و نادسترس یا آوازنارس را بی فریاد و بی فغان و غیره گفته اند. (جهانگیری ). ◄ ظالم . جافی . جائر. (یادداشت مؤلف ) : روزگاریست سخت بی فریاد کس گرفتار روزگار مباد. مسعودسعد. ای بسا در حقه ٔ جان غیورانت که هست نعره های سر بمهر از درد بی فریاد تو. سنایی . در محنت این زمانه ٔ بی فریاد دور از تو چنانم که بداندیش تو باد. وطواط.