بی مدارا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی مدارا. [ م ُ ] (ص مرکب ) که مدارا نداشته باشد. بی لطف و نرمی و ملاطفت : که آن هر سه تن کوه خارا بدند جفا پیشه و بی مدارا بدند. فردوسی . نشد بر ما نشانش آشکارا کجا بردش سپهر بی مدارا. نظامی . تا گردش دور بی مدارا کردش عمل خود آشکارا. نظامی . تیری زده چرخ بی مدارا خون ریخته از تو آشکارا. نظامی . ♦ بی مدارا شدن ؛ بی لطف و مهر و نرمی شدن . بی گذشت شدن : چو رازت بشهر آشکارا شود دل بخردت بی مدارا شود. فردوسی چو زو این کژی آشکارا شود بناچار دل بی مدارا شود. فردوسی . و رجوع به مدارا و مداراة شود.