بی مراد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی مراد. [ م ُ ] (ص مرکب ) (از: بی + مراد) آنکه به میل و آرزوی خود نمیرسد. (ناظم الاطباء). ناکام : مراد بی مرادی را روا کن امید ناامیدی را وفا کن . نظامی . پس بگفتند این ضعیف بی مراد از مجاعت سکته اندر وی فتاد. مولوی . و همه خوشیها در اختیار و قدرت و فعل است . مجبورخود نام با خود دارد، یعنی بی مراد و بیچاره و عاجز و بی مزد. (کتاب المعارف ). ◄ بدون قصد. (یادداشت مؤلف ) : تا آب دهان را از بیرون آمدن بی مراد بازدارد [ لب ] . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). عجب ماند شه زان بهشتی سواد که چون آورد خنده ٔ بی مراد. نظامی . ◄ بدون مرشد : از مریدان بی مراد مباش در توکل کم اعتقاد مباش . نظامی . و رجوع به مراد شود.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی