بی مرادی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی مرادی . [ م ُ ] (حامص مرکب ) ناکامی . نامرادی : ... و سببی دیگر آنستکه طبیب را پیوسته سخن درد و بیماری وقی و اسهال ... باید شنید و آنرا جواب خوش باید داد.این همه انواع بی مرادی است و کسی را که چندین بی مرادی باید کشید اگر بیمار نشود عجب باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و تشنگان تموز بی مرادی . (سندبادنامه ص ٦). باز خوشیها در فعل و اختیار است دلیل بر آنکه لفظ جبر در بی مرادی مستعمل بود. (کتاب المعارف ). نیست چون کار بر مراد کسی بی مرادی به از مراد بسی . نظامی . گر مرادت را مذاق شکر است بی مرادی بی مراد دلبر است . مولوی . هر که را برگ بی مرادی نیست گو برو گرد کوی عشق مگرد. سعدی (بدایع). بر جوربی مرادی و درویشی و هلاک آنرا که صبر نیست محبت نه کار اوست . سعدی . دل از بی مرادی بفکرت مسوز شب آبستن است ای برادر بروز. سعدی (بوستان ).
مترادف و متضاد واژهدان
بینصیبی، محرومیت، نامرادی حرمان، یاس (متضاد: امید، رجا، مرادمندی)