بی منتهی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی منتهی . [ م ُ ت َ ها ] (ص مرکب ) (از: بی + منتهی عربی ) بی منتها. بی پایان . بی انجام . بی نهایت : به یک دانه گندم در ای هوشیار مسیح است بسیار و بی منتهی است . ناصرخسرو. دریای سبز سرنگون پرگوهربی منتهی . ناصرخسرو. خود ز بیم این دم بی منتهی بازخوان فأبین ان یحملنها. مولوی . این ندانستند ایشان از عمی هست فرقی در میان بی منتهی . مولوی . و رجوع به منتهی شود.