بی منتها
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی منتها. [ م ُ ت َ ] (ص مرکب ) (از: بی + منتها = منتهی عربی ) بی منتهی . بی انجام . بی پایان : ور بدل اندیشه از مردم کنی مشغله شان بی حد و بی منتهاست . ناصرخسرو. اوست مختار خدا وچرخ و ارواح و حواس زان گرفتند از وجودش منت بی منتها. خاقانی . نمی خواستم رفت ز ارمن ولیکن ز طوفان بی منتها میگریزم . خاقانی . شاید که در حساب نیاید گناه ما آنجا که فضل و رحمت بی منتهای تست . سعدی . باغ سبز عشق کو بی منتهاست جز غم و شادی درو بس میوه هاست . مولوی . و رجوع به منتهی و بی منتهی شود.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی