بی مهر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی مهر. [ م َ ] (ص مرکب ) (از: بی + مهر) بی کابین . بی صداق . بی مهریه . ♦ نکاح بی مهر ؛ نکاح بی کاوین . رجوع به مهر شود.
بی مهر. [ م ِ ] (ص مرکب ) (از: بی + مهر) بی شفقت و بیرحم . (آنندراج ). بی محبت . (ناظم الاطباء) : مهر جوئی ز من و بی مهری هده خواهی ز من و بی هده ای . رودکی . فرزند توایم ای فلک ای مادر بی مهر ای مادر ما چون که همی کین کشی از ما. ناصرخسرو. با همه جلوه ٔ طاوس و خرامیدن کبک عیبت آنست که بی مهرتر از فاخته ای . سعدی . که دنیا صاحبی بدمهر خونخوار زمانه مادری بی مهر و دونست . سعدی . من ندانستم ازاول که تو بی مهر و وفائی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی . سعدی . ♦ بی مهر گشتن ؛ بی محبت گشتن : چو از مریم دلش بی مهر گردد طلبکار من بی بهر گردد. نظامی . و رجوع به مهر شود.
بی مهر. [ م ُ ] (ص مرکب ) (از: بی + مهر) مهرناشده . که مهر نشده باشد. فاقد مهر و نشانه ٔ دست نخوردگی چیزی است : اگردانا و گر نادان بود یار بضاعت را بکس بی مهر مسپار. نظامی . رجوع به مُهر شود.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی