بی نصیب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی نصیب . [ ن َ ] (ص مرکب ) (از: بی + نصیب ) بی بهره . محروم . (ناظم الاطباء). و رجوع به نصیب شود : کس را پناه چون کنم و راز چون دهم کز اهل بی نصیبم و از رازدار هم . خاقانی . توئی گنج رحمت ز یزدان پاک فرستاده بر بی نصیبان خاک . نظامی . تو کامروز از غریبی بی نصیبی بترس از محنت روزغریبی . نظامی . مگذارکه عاجزی غریبم از رحمت خویش بی نصیبم . نظامی . نصیب از عمر دنیا نقد وقت است مباش ای هوشمند از بی نصیبان . سعدی . مگردان غریب از درت بی نصیب مبادا که گردی به درها غریب . سعدی . تو در خلق میزنی همه وقت لاجرم بی نصیب ازین بابی . سعدی . بکوش خواجه و از عشق بی نصیب مباش که بنده را نخرد کس به عیب بی هنری . حافظ. ای منعم آخر بر خوان جودت تا چند باشیم از بی نصیبان . حافظ. و رجوع به نصیب شود. ♦ بی نصیب ماندن ؛ بی بهره ماندن : از علم بی نصیب نمانده ست لاجرم هر کو به انبیا ز ره اوصیا شده ست . ناصرخسرو. ◄ بینوا و فقیر. (ناظم الاطباء).
واژگان فارسی سره واژهدان
تهی، بیبهره
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی