بی نظام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی نظام . [ ن ِ ] (ص مرکب ) (از: بی + نظام ) آشفته . درهم . نامنظم . نابسامان : چو راهی بباید سپردن بگام بود راندن تعبیه بی نظام نقیبان ز دیدن بمانند کند گر ایشان همیشه نباشند غند. عنصری . این روزگار بی خطر و کار بی نظام وام است بر تو گر خطرت هست وام وام . ناصرخسرو. کلام معلسط؛ سخن بی نظام . (از منتهی الارب ). ♦ بی نظام کردن ؛ بی سامان کردن . آشفته کردن : چو بی نظامی دین را نظام خواهی داد نظام دنیا را نک بی نظام باید کرد. ناصرخسرو. رجوع به نظام شود.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی