بی نظیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی نظیر. [ ن َ ] (ص مرکب ) (از: بی + نظیر) بی مثل .بی مانند. نادر. بی همتا. (ناظم الاطباء) : ای بی قیاس و دولت تو چون تو بی قیاس ای بی نظیر و همت تو چون تو بی نظیر. منوچهری . علم علی نه قال و مقال است عن فلان بل علم او چو در یتیم است بی نظیر. ناصرخسرو. بی نظیر و ملی آن بود که گشتند بقهر عمرو و عنتر بسر تیغش خاشی و حسیر. ناصرخسرو. مزیت و رجحان این پادشاه دیندار در مکارم خاندان مبارک و فضائل ذات بی نظیر بر پادشاهان عصر... (کلیله و دمنه ). به اصل و نسل و شرف زین و فخر هر شمسی وی است از همگان بی نظیر و بی مانند. سوزنی . در حسن صورت بی مثل بود و در لطف هیأت بی نظیر. (سندبادنامه ص ١٤٩). باطراوت جوانی و مقتبل شباب در اقران و اتراب خویش بی نظیر است . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٥٧). در صناعت بی نظیر و در عبارت مشارالیه . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٥٥). چون صبح به مهر بی نظیر است چون مهر به کینه شیرگیراست . نظامی . بر که پناهیم تویی بی نظیر در که گریزیم تویی دستگیر. نظامی . جوان گر بدانش بود بی نظیر نیاز آیدش هم بگفتار پیر. نظامی . گر من سخن بگویم در وصف روی و مویت آیینه ات بگوید پنهان که بی نظیری . سعدی . در حسن بی نظیری در لطف بی نهایت در مهر بی ثباتی در عهد بی دوامی . سعدی . همی خرامد و عقلم بطبعمیگوید نظر بدوز که آن بی نظیر می آید. سعدی . برخ چو مهر فلک بی نظیر آفاق است بدل چه بودی اگر نیز مهربان بودی . حافظ. رجوع به نظیر و ترکیبات آن شود.