بی نمکی کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی نمکی کردن . [ ن َ م َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از بی وفائی . و بی مزگی و بی وضعی کردن باشد. (از آنندراج ) (برهان ) : ز بس که بی نمکی کرد با من این ایام در آب دیده ٔ گریان گداختم چو نمک . (شرفنامه ٔ منیری ). ◄ بی مزگی کردن . ننری بخرج دادن . کنایه از بی مزگی کردن . (انجمن آرا) : بی نمکی چند کنی باده نوش وز جگرم خواه کباب ای غلام . عطار.