بی نمکی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی نمکی . [ ن َ م َ ](حامص مرکب ) حالت و چگونگی بی نمک . فاقد نمک بودن . ♦ امثال : نه به آن شوری شوری نه به این بی نمکی . ◄ بی مزگی . ویری . (یادداشت مؤلف ). بی مزگی . (ناظم الاطباء). شیتی . بی مزه بودن . ◄ کنایه از بی لطفی شکل یا حرکات شخص . مقابل ملاحت و نمکینی . بدوضعی و بدریختی . (ناظم الاطباء) : نمک دیگ خواجگی جود است نه بخیلی و خشم و بی نمکی . انوری . ♦ بی نمکی شعر ؛ سستی آن . ملاحت و جذابیت نداشتن آن : شعرهای مرا به بی نمکی عیب کردی روا بود شاید شعر من همچو شکر و شهد است اندرین هر دو خود نمک ناید شلغم و باقلاست گفته ٔ تو نمک ای قلتبان ترا باید. نظامی عروضی . ◄ بی وفایی . نمک بحرامی . (ناظم الاطباء) : این بی نمکی فلک همی کرد وآن خوش نمک این جگر همی خورد. نظامی .