بی هنجار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی هنجار. [ هََ ] (ص مرکب ) (از: بی + هنجار) راهی که جاده نداشته باشد. (آنندراج ). بی راه . (ناظم الاطباء). رجوع به هنجار شود : چون دلیلان مخالفند بگرد زین کژآهنگ راه بی هنجار. اوحدی (از آنندراج ). ◄ که راه و مقصد معنوی ندارد. که از اصولی پیروی نمی کند و در بیراهه همچون گمراه است . بی قاعده . بیراه . بیره . قاعده ندان : آنگهی مالدار بی هنجار مهر برلب نهاد چون مردار. سنایی . و او [ نوری ] آتش بدست گیرانیده بود و انگشتان او سیاه شده، همچنان ناشسته نان میخورد. گفتم بی هنجار مردی است ... شیخ گفت دگر گویی که بی هنجار مردی است . (تذکرةالالیاء عطار). ◄ ناهنجار : شید کافی سهمگین کو لنگ بی هنجار شد بر ره هموار او خس رست و ناهموار شد. سوزنی . ♦ بی هنجارگوی ؛ که سخنان باطل و نادرست گوید. یاوه گوی : گفت مگر از بزرگان چه زاید؟ گفت ای خداوند چیزی زاید بی هنجارگوی خانه برانداز. (منتخب لطایف عبید زاکانی چ برلن ص ١٦١).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی